رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه چشمهء روشن
بی تو یه جادم که سوت و کورم
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
چشمهء اشکم بی تو سرابه
خونهء عشقم بی تو خراب
شادیا بی تو مثل حبابه
سایهء آهه نقش بر آب



اینارو هم اینجا گذاشتم ولی خدا کنه وبم فیلتر نشه.....................
![]()
نمی گم عاشقم باش نمی گم مال من باش حتی ازت نخواستم با این واون توکم باش نمی گم به تو برگرد نمی گم تسلیمم شی تو این دنیای نا تو نمی خوام از تو هیچی زدی بپیچی به بازی جیکم در نیومد توی انگشت دستم اگه چیزی بود دراومد ولی بازم دمت گرم اگه دلی بود شکوندی نگفتی من بمیرم نگفتی نه نموندی اگه دردای ساده برات گرون تموم شد تو مثل من نسوختی من عمرم حروم شد ولی واسم پناهی اگر چه من شکستم با این دل شکستم بازم من یکی هستم زدی بپیچی به بازی جیکم در نیومد توی انگشت دستم اگه چیزی بود در اومد ولی بازم دمت گرم اگه دلی بود شکوندی نگفتی من بمیرم نگفتی نه نموندی


غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافی ست
تا تو غریب شوی .

حلقه ازدواج ( )
چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های
چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز
کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می
مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
خیس شدن نیست...
عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود
و او هرگز نفهمد چرا خیس نشد
شایان ذکر است این داستانها به دلیل جمع آوری شدن از کتابهای گوناگون ذکر منبع تک تک انها مقدور نیست.
هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت.
این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
اما در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : « شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند. »
فرشته ی پیرتر در دیوار زیرزمین، شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته ی جوان تر از او پرسید چرا چنین کاری کردی، او پاسخ داد : « همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند. »
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذای مختصری که آن ها داشتند، زن و مرد فقیر، تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته قرار دادند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را در حالی که گریه می کردند، دیدند. گاو آن دو، که شیرش تنها وسیله ی امرار معاش آن ها بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته ی جوان عصبانی شد و از فرشته ی پیر پرسید : « چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد ؟ آن خانواده ی اولی همه چیز داشتند و با این حال تو به آن ها کمک کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد. »
فرشته ی پیرتر پاسخ داد : « وقتی که در زیرزمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار، کیسه ای طلا وجود دارد. از آن جا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه ی امور بدان گونه که می نمایند، نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم. »
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" تو حتماْ شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است."
پيرمرد گفت:" درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند... حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟"
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .
روز اول پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند .. تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد .. او فهمید که کنترل عصبانیتش اسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است ..
به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخها را از دیوار بیرون اورد ...
روزها گذشت و پسر بچه بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون اورده است .. پدر دست پسر بجه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : " پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی .. اما به سورخهای دیوار نگاه کن ... دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود ... وقتی تو هنگام عصبانیت .. حرفهایی می زنی .. ان حرفها هم چنین اثاری به جای می گذارد .... تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و ان را بیرون اوری .. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ٬ ان زخم سر جایش است .. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است .. "
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر! »
پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ »
پسر پاسخ داد : « فکر می کنم! »
و پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره دایم و آن ها رودخانه ای که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس هایی تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! »
در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد : « متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاً چقدر فقیر هستیم! »
مادر پاسخ داد : « چون یک مادرم. »
کودک گفت : « نمی فهمم. »
مادرش او را در آغوش کشید و گفت : « هرگز نخواهی فهمید... »
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد : « خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند ؟ »
خدا گفت : « پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آن ها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین این زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به آن ها نیرویی دادم که توان به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آن ها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند، داشته باشند. توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری، بی هیچ شکایتی. من به آنان عشق به فرزندانشان را دادم، حتی هنگامی که این فرزندان با آن ها بسیار بد رفتار کرده اند.
و البته اشک را نیز به آن ها دادم که منحصر به آنهاست. برای زمانی که به آن نیاز دارند. »
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد.
این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد. (به دنبال گنچ!)
او در مدت زندگیش ، دویست و نود و شش سکه ی یک سنتی ، چهل و هشت سکه ی پنج سنتی ، نوزده سکه ی ده سنتی ، شانزده سکه ی بیست و پنج سنتی ، دو سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد .
یعنی در مجموع سیزده دلار و بیست و شش سنت .
در برابر بدست آوردن این سیزده دلار و بیست و شش سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید و درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالیکه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
مادربزرگ که مشغول پختن کيک است، از پسر کوچولو می پرسد که کيک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
• روغن چطور؟
• نه!
• و حالا دو تا تخم مرغ.
• نه مادربزرگ!
• آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شيرین چطور؟
• نه مادربزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
• بله، همه این چيزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کيک خوشمزه درست می شود.
به مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند.
کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که برای آن ساخته شده بود.اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از این که تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ناراحت بود.
بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه ی شکسته به سقا گفت : من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم.
سقا پرسید: چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟
کوزه گفت: در این دو سال من توانسته ام نیمی از کاری را که باید - انجام دهم! چون ترکی که در من وجود داشت باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر تو با همه ی تلاشی که کردی به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.
سقا دلش برای کوزه سوخت و با همدردی گفت: از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب به گل های زیبای کنار را توجه کنی.
در حین بالا رفتن از تپه کوزه ی شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گل های کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد.
اما در پایان باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب نشت کرده بود . برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.
سقا گفت: من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره ی راه گل هایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه برمی گشتیم تو به آن ها آب داده ای. برای مدت دو سال من با این گل ها خانه ی اربابم را تزیین کرده ام. بی وجود تو خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمی شد.
در همين حال ، تعدادی از مشتريان در انتظار ميز خالی بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:۳۵ سنت.پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستنی ساده.پيشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت .
وقتی پيشخدمت بازگشت ، از آنچه ديد شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ،۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته بود ـ برای انعام پيشخدمت .
_ بابا، یک سوالی از شما بپرسم ؟
_ بله، حتما. چه سوالی ؟
_ بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی ؟ »
_ فقط می خواهم بدانم. بگوید. برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید ؟
_ اگر باید بدانی خوب می گویم. 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید، بعد به مرد نگاه کرد و گفت : « می شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهید ؟ »
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم. »
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. « چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول، از من چنین سوالاتی بپرسد ؟ » بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن صحبت کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده است که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
_خواب هستی پسرم ؟
_ نه پدر، بیدارم.
_ من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچک نشست، خندید و فریاد زد : « متشکرم بابا! » بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر، چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو، خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت : « با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ »
پسر کوچولو پاسخ داد : « برای این که پولم کافی نبود، ولی الآن هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟ چون من دوست دارن با شما شام بخورم... »
خداوند پاسخ داد : «از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. »
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
_ اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : «فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. »
کودک ادامه داد : «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم ؟ »
خداوند او را نوازش کرد و گفت : «فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. »
کودک با ناراحتی گفت : «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ »
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : «فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. »
کودک سرش را برگرداند و پرسید : «شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ »
_ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد : «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. »
خداوند لبخند زد و گفت : «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت می کند و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی سک سوال دیگر از خداوند پرسید: « خدایا! اگر من باید همین الآن بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید»
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : «نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را " مادر " صدا کنی. »
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيهي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بيدرنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغهها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
تو این دنیای نامرد یه پسری بود که عاشقه یه دختر بود.شب و روز نداشت و هر لحظه را بیش
و هر موقعیت را بزرگترین موقعیت می دانست برای دیدن عشقش لحظه شماری می کرد
و یک لحظه ارام و قرار نداشت دخترک هم او را دوست داشت و با شنیدن صدای پسر ارام
می شد.اما این دخترک جوان کور بود.روزی از روزها که پسر به دیدار عشق خود رفته بود
تصمیم گرفت که با او عهد بند د شروع کرد به بحث با عشق خود وقتی که حرفهایشان تمام شد
پسرک از او پرسید:اگه یه روز خدا به تو دو چشم دهد و بتوانی مرا ببینی باز هم حاضری که با
من باشی و با هم زندگی کنیم دخترک در پاسخ گفت این چه حرفیست که می زنی ما با هم زندگی
کردیم و هر دو عاشق هم هستیم.......
روزی از روزها به خوانواده ی دختر خبر دادند که پیوند قرنیه این دفعه عمل خواهد کرد و
دخترک را به اطاق عمل بردند همه اروم و قرار نداشتند مخصوصا پسرک که فقط دعا
می کرد پس از مدتی دخترک از اطاق عمل بیرون امد و پیوند قرنیه با موفقیت به پایان رسید
و پس از چند روزچشمهایش را باز کرد و دید که همه جا را می تواند ببیند در پی پسر بود
تا ببیند کسی که این همه سال با او بوده او را عاشقانه دوست میداشته چه کسی بوده
بلاخره پسر به دیدن او امد تا به او تبریک گوید ولی وقتی که دخترک او را دید خیره ماند و
فهمید که پسر هم مثل او کور بوده.......
از شدت تعجب فریاد کشید و گفت کسی که این همه سال با من بوده تو بودی؟ولی نا قا فل از ان
که روزی او هم کور بوده!!! پس از چندی از او خسته شد و تصمیم به ترک پسر کرد
و به او گفت که هر چه بین من و تو بوده تمام شده و من حاضر نیستم با تو باشم و تصمیم به
رفتن گرفت پسرک در حالی که گریه میکرد به او گفت: داری میری ولی
حداقل مواظب چشمانم باش چون تنها یادگاریی از من هست که برای تو موندگاره!؟



الف تا ی قرار دارند